اولین بار است که این جا، یعنی در این مکان می نویسم. نه ببخشید هفته ی پیش هم همین جا بود
که نوشتم. اما نه دقیقاً همین جا. منظورم این است که این می شود دومین بار که من اینجا نشسته
ام و دارم می نویسم.
بار قبل و الان که دارم می نویسم، هم به هم شباهت دارند و هم تفاوت هایی. شباهت شان را
بگذارید آخر سر بگویم؛ البته اگر یادم ماند یا توانستم پایانی برای این نوشته پیدا کنم. به هر حال
چون نمی خواهم سر شما را درد بیاورم و خودم هم حوصله ی نوشتن این توضیحات را ندارم
پس برویم سراغ تفاوت های بین این دوبار که من این جا نشسته ام و دارم می نویسم. یعنی قبلاً
تصمیم گرفته بودم که اگر این جا نشستم، بنویسم.
یک چیزی را هم بگویم: من این جا را که نشسته ام خیلی دوست دارم. می توانم بگویم که عاشق
این جا هستم. حتی شده بعضی مواقع به التماس هم افتادم و بالاخره توانسته ام این جا بنشینم.
گوشه ی دنجی ه. سمت راست ه. سمت مورد علاقه ی من. کلاً قسمت های راست، منظورم
سمت راست را همیشه به سمت چپ ترجیح داده ام. حتی اگر مهمانی هم می روم، سریع جایی
می نشینم که طرف چپ من را دیگران ببینند و طرف راستم چشم هیج کس رویش نباشد. این جا
هم این طوریه. من نشسته ام گوشه ی سمت راست و هیچ کس آن طرف صورتم( طرف
راست ) را نمی بیند. و این به من قوت قلب می دهد. اطمینان، احساس قدرت؛ مثل همیشه.
حتی همیشه صندلی های سمت راست اتوبوس ها را انتخاب می کنم و می نشینم. شاید بگویید:
خوب اگر خالی نبود، چی؟ باور کنید نمی نشینم. ترجیح می دهم سر پا بایستم تا این که روی
صندلی های سمت چپ اتوبوس بنشینم. واقعاً معذب می شوم و احساس بدی بهم دست می دهد.
اگر همچنین اتفاقی بیفتد و جایی بنشینم که طرف راستم رو به بقیه باشد ( البته فرقی نمی کند
کسی باشد یا نه ) به حدی احساس ناراحتی می کنم که هیچ چیز آرامم نمی کند. باید کلاً سرم را
پایین بندازم و یا پشت سر هم صورتم را به طرف دیگر بچرخانم.
حتی این هم را هم بگویم وقتی با کسی راه می روم، هر کسی می خواهد باشد، باید از سمت
راست او حرکت کنم. از نشان دادن یا دیدن طرف راستم نه که بترسم، نه، اما همیشه امتناع می
کنم. نمی خواهم کسی طرف راستم را ببیند. حتی خودم هم جلوی آینه که می روم فقط طرف
چپ صورتم را نگاه می کنم.
خلاصه این طوریه جریان من. الان هم این جا نشستم؛ گوشه ی سمت راست. طرف چپ ام را
هر کس می خواهد نگاه کند. اصلاً از نشان دادن طرف چپ صورتم به دیگران افتخار می کنم.
همان اندازه افتخار که اگر طرف راست صورتم را کسی ببیند، ناراحت.
از این می ترسیدم یادم برود که شباهت این دوبار نوشتن در این جا را بنویسم. الان که دارم فک
ر می کنم در مورد تفاوت ها هم هنوز چیزی نگفته ام.
بله. اگر بخواهم از تفاوت ظاهری بگویم: بار قبل شلوار جین، پیراهن سبز، کفش سفید و کت
مشکی پوشیده بودم. دو هفته ای هم می شد که صورتم را اصلاح نکرده بودم. خیلی هم غمگین
بودم.
الان که این جا نشسته ام: شلوارم قهوه ایه، کاپشن ام قهوه ایه، پیراهنم اما سفید و پوتین هایم باز
رنگشان قهوه ای.
بار قبل با مداد می نوشتم، پشت برگه ای که آن طرفش یک داستان بد از بچه ها بود. این بار
دارم توی دفتری می نویسم که یکی از دوست هایم کادو داده بود تا گه گاهی در آن بنویسم. با
خودکار دارم می نویسم.
بار قبل داشتم از پیش دو نفر می آمدم که بروم پیش یک نفر. الان دارم از پیش همان یک نفر
می روم پیش آن دو نفر؛ یعنی خانه ی آن ها.
بار قبل موهایم چرب بود. دو روز می شد که حمام نرفته بودم. این بار دو ساعت پیش از حمام
آمده ام بیرون.
این بار سرحال ام. رنگ و رویم بهتر است. بار قبل به شدت مریض بودم و رنگ صورتم زرد.
این بار دارم در این باره می نویسم. بار قبل در مورد شخصیتی که می خواهد از تهران به کرج
برگردد و فقط سیصد و پنجاه تومان پول دارد.
با اجازه تمامش می کنم. گردنم درد گرفت. تکان تکان جایی که نشسته ام چشم هایم را اذیت می
کند. گفته اند:
" در وسیله ی نقلیه مطالعه نکنید ".
|
+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |