تبليغاتX
thestory
ادبیات داستانی
عنوان بی عنوان
حتی یک کلمه هم نیست که تایپ کنم...

یا حتی بنویسم...

یا چنان که گویی بیانش کنم...

همه اش شده احساس و فکر و بغض و خاطره...

آرزوی روزهای سیاه که رنگی میشد‌‌‌ هر وقت  که حتی قرار بود او بیاید.

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
ملاصدرا
می نشیند رو به سه تا پنجره ی رو به رو.

پرده ها را کشیده اند و داخل پیدا نیست. پیش خودش او را تصور می کند:

تاپ بنفش و موهای بلوند فرفری با سینه های کوچک و لبخند بر لب.

تکه ای هندوانه میان لب هایش می گذارد و فشار می دهد.شیرینی و خنکی، همزمان وارد گلویش

می شود. پرده ها سبز کم رنگ است. و ضخیم.

روزها این ساعت پرده ها کنار زده شده بودند بازو و مو و سینه های لخت از کنار سه پنجره رد می شدند. خانه آیینه کاری بود و هر کس از دور هم جلوی آیینه می ایستاد، او می توانست ببیند. که یا موهایش را درست می کرد، یا صورتش را، و یا نگاهی به خودش می انداخت و دور می شد، از آیینه.

چنگال در تکه ی بزرگی فرو می رود. آب قرمز رنگ روی بشقاب شیشه ای پخش می شود. قطره ای بر روی شلوار آبی اش می افتد. بزرگ می شود و تبدیل به لک می شود. انگشت اشاره اش چسبناک می شود و با مالیدن به انگشت شست می خواهد آن را پاک کند.

پرده ها هنوز کنار نرفته اند.

به او قول داده بود. دست تکان دادن و لیخند زدن؛ هر روز عصر. او می نشیند پشت پنجره و منتظر دست هایی که تکان داده می شوند، از ساختمان روبه رویی، طبقه ی هفتم.

...

 

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
انتظار

هوس کرد برف زیادی بیاید و او صبح ، ساعت یازده، برود بیرون.

...

بوت های قهوه ای رنگ را پایش کند. زیر شلواری تنگ مشکی را زیر شلوار جین گشاد سورمه ای بپوشد.

تی شرت سورمه ای ِ رنگ رفته اش را تن کند و روی آن پلیور یقه شتری مشکی را.

کت قهوه ای رنگ و دستکش های مشکی را که فیت دست هایش بود.

 بند کفش ها را که محکم بست و بلند شد، پایش که به حیاط رسید، برف های تازه که زیر کفش ها صدا کرد سینه اش را جلو بگیرد و سرش را بالا. راه برود، روی برف های حیاط. در حیاط را باز کند و کوچه را ببیند. در را پشت سرش ببندد و جلوی در همسایه ی پایینی را ببیند که برف هایش جای پا رویشان نیست. بالای کوچه را نگاه کند؛ طرف چپ که زنی از بغل دیوار، آرام قدم بر می دارد. روی دست زن چیزی است که روی آن پارچه کشیده شده است. از روی پارچه بخار بلند می شود. یک دست زن به دیوار تکیه داده می شود و با احتیاط به طرف او پایین می آید. از کنار او رد می شود. دست زن تماس کوچکی با شکم او پیدا می کند. زن ماشاء الله گویان و خدایا شکرت، در میان برف ها، از گوشه ی دیوار دور می شود.

در همسایه ی پایینی هنوز باز نشده است.

به طرف بالا می رود؛ طرف چپ خانه شان. تانکر قرمزی جلو در خانه ای رویش را برف، منظم پوشانده است. آن طرف تانکر از لای شیشه های یک مغازه، بخار بیرون می آید. دستکش هایش تانکر قرمز رنگ را لمس می کند و نوک انگشتان دست چپ اش سرما را احساس می کند. این بار مردی از روی دستش بخار بلند می شود واز آن جا بیرون می آیدو به سرعت از کنار پسر رد می شود. همراه بخار، بوی نان تازه به دماغ اش می خورد. از آن جا رد می شود و دستش را بلند می کند و بلند می گوید:

_ خسته نباشین.

صداهایی همزمان از داخل جواب می دهند.

_ خوش اومدی.

دختری کوچک با کاپشن قرمز رنگ، پارچه ای در دست هایش بود و موهایش بلند و خرمایی. هوس کرد برود داخل تکه ای نان گرم بگیرد و لقمه کند و بیاید بیرون، بخورد. صدای افتادن توده ای برف، نگاهش را متوجه سمت راست کرد. پدر و پسریداشتند پشت بام را پارو می زدند. توده ای بزرگ و توده ای کوچک با هم به لب پشت بام رسیدند صدای دوباره ی افتادن آن ها روی برف های کوچه و پرت شدن تکه های کوچک، این ور و آن ور. دستش را بلند می کند و می گوید:

_ خسته نباشین.

صدایی کلفت جواب می دهد:

 _ سلامت باشی.

پشت سر آن صدایی آرام می گوید:

_ خوش اومدی.

برف جلوی درهمه ی خانه ها کنار زده شده بود و آسفالتِ سیاه دیده می شد؛ خیس.

دو،سه پسر بچه با چکمه های رنگی داشتند روی سرسره ی کوچکی که درست کرده بودند، سر می خوردند. روی زانو و کون شان خیس شده بود و هر کدام فقط یک لنگه دستکش دستشان بود.

بالاتر رفت کوچه را. همه ی خانه ها برف جلوی در را کناری جمع کرده بودند. به آسمان نگاه کرد. سفیدی چشمش را زد. گنجشک های روی سیم برق را دید که خودشان را پوش داده بودند؛ انگار چاق شده باشند. یکی شان آمد پایین و روی توده ای برف جمع شده ایستاد. سرش را این ور و آن ور می چرخانید. پاهایش روی سفیدی ِ برف که قرمز شد، بدون آن که نوکش را به برف بزند، پرواز کرد و برگشت روی سیم برق؛ سیم سوم، بالاتر از همه؛ تنها. چاق شد و سرش را توی گردنش فرو بُرد.

کمی به بازی بچه ها نگاه کرد. دیدن آن ها چیزی را برایش تداعی نمی کرد. جای یکی از آن ها قرار نمی گرفت. سُر نمی خورد و زانو و ماتحتش خیس نمی شد.

تصمیم گرفت برگردد. همان مسیری را که آمده بود، شاید ...

این بار صدای افتادن برف از پشت بام شنیده نمی شد. تنها برف های زیادی روی هم قرار گرفته بود و تقریباً نیمی از دیوار را بالا رفته بود. احساس کرد جورابش خیس شده. کفش اش را نگاه کرد. جایی را که داده بود برایش بدوزند، دوباره دهن باز کرده بود و دور و برش خیس شده بود. هر دو پایش را یکی دو بار به دیوار زد. برفِ روی کفش ها تکانده شد و دیوار را نقطه نقطه خیس کرد. در نانوایی باز شد و مردی از بین بخارها بیرون آمد. ایستاد. تابلوی آبی رنگِ آویزانِ بالای نانوایی را نگاه کرد و با خودکار بیک روی برگه هایی که دستش بود، چیزهایی نوشت. و از آن جا دور شد. به طرف پایین.

از جلوی نانوایی رد شد. دختر مو خرمایی هنوز آن جا بود. پارچه، توی دستش نبود. دستش را بلند کرد و همزمان، سه نفر گفتند:

_ خوش اومدی.

نوک انگشتان دست راستش زیر دستکش، سرما را حس کردند. رسید جلوی در خانه ی خودشان. ایستاد. پایین را نگاه کرد. برف های جلوی در خانه ی همسایه، دست نخورده باقی مانده بود. به ساعتش نگاه کرد؛ از زیر آستین ِ بلند ِ کت ِ قهوه ای و دستکش مشکی:

دوازده و چهل و پنج دقیقه.

صدای آمبولانسی از دور شنیده شد. انگار صدا نزدیک و نزدیک ترمی شد. کلید را توی در انداخت. در باز شد. به آخر کوچه نگاه کرد. صدا دیگر کاملا ً نزدیک شده بود. ماشینی که رویش نوشته بود: E.M.S 115 با سرعت کم، عرض کوچه را طی کرد. صدا ضعیف و ضعیف تر شد. کلید را بیرون کشید و صدای له شدن برف های حیاط به گوش رسید.

...

صدا قطع شده بود.

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
پا در هوا

اولین بار است که این جا، یعنی در این مکان می نویسم.  نه ببخشید هفته ی پیش هم همین جا بود

 که نوشتم. اما نه دقیقاً همین جا. منظورم این است که این می شود دومین بار که من اینجا نشسته

 ام و دارم می نویسم.

بار قبل و الان که دارم می نویسم، هم به هم شباهت دارند و هم تفاوت هایی. شباهت شان را

 بگذارید آخر سر بگویم؛ البته اگر یادم ماند یا توانستم پایانی برای این نوشته پیدا کنم. به هر حال

 چون نمی خواهم سر شما را درد بیاورم و خودم هم حوصله ی نوشتن این توضیحات را ندارم

پس برویم سراغ تفاوت های بین این دوبار که من این جا نشسته ام و دارم می نویسم. یعنی قبلاً

 تصمیم گرفته بودم که اگر این جا نشستم، بنویسم.

یک چیزی را هم بگویم: من این جا را که نشسته ام خیلی دوست دارم. می توانم بگویم که عاشق

 این جا هستم.  حتی شده بعضی مواقع به التماس هم افتادم و بالاخره توانسته ام این جا بنشینم.

 گوشه ی دنجی ه. سمت راست ه. سمت مورد علاقه ی من. کلاً قسمت های راست، منظورم

سمت راست را همیشه به سمت چپ ترجیح داده ام. حتی اگر مهمانی هم می روم، سریع جایی

می نشینم که طرف چپ من را دیگران ببینند و طرف راستم چشم هیج کس رویش نباشد. این جا

 هم این طوریه. من نشسته ام گوشه ی سمت راست و هیچ کس آن طرف صورتم( طرف

 راست ) را نمی بیند. و این به من قوت قلب می دهد. اطمینان، احساس قدرت؛ مثل همیشه.

حتی همیشه صندلی های سمت راست اتوبوس ها را انتخاب می کنم و می نشینم. شاید بگویید:

 خوب اگر خالی نبود، چی؟ باور کنید نمی نشینم. ترجیح می دهم سر پا بایستم تا این که روی

صندلی های سمت چپ اتوبوس بنشینم. واقعاً معذب می شوم و احساس بدی بهم دست می دهد.

 اگر همچنین اتفاقی بیفتد و جایی بنشینم که طرف راستم رو به بقیه باشد ( البته فرقی نمی کند

کسی باشد یا نه ) به حدی احساس ناراحتی می کنم که هیچ چیز آرامم نمی کند. باید کلاً سرم را

 پایین بندازم و یا پشت سر هم صورتم را به طرف دیگر بچرخانم.

حتی این هم را هم بگویم وقتی با کسی راه می روم، هر کسی می خواهد باشد، باید از سمت

 راست او حرکت کنم. از نشان دادن یا دیدن طرف راستم نه که بترسم، نه، اما همیشه امتناع می

 کنم. نمی خواهم کسی طرف راستم را ببیند. حتی خودم هم جلوی آینه که می روم فقط طرف

 چپ صورتم را نگاه می کنم.

خلاصه این طوریه جریان من. الان هم این جا نشستم؛ گوشه ی سمت راست. طرف چپ ام را

 هر کس می خواهد نگاه کند. اصلاً از نشان دادن طرف چپ صورتم به دیگران افتخار می کنم.

 همان اندازه افتخار که اگر طرف راست صورتم را کسی ببیند، ناراحت.

از این می ترسیدم یادم برود که شباهت این دوبار نوشتن در این جا را بنویسم. الان که دارم فک

ر می کنم در مورد تفاوت ها هم هنوز چیزی نگفته ام.

بله. اگر بخواهم از تفاوت ظاهری بگویم: بار قبل شلوار جین، پیراهن سبز، کفش سفید و کت

مشکی پوشیده بودم. دو هفته ای هم می شد که صورتم را اصلاح نکرده بودم. خیلی هم غمگین

 بودم.

الان که این جا نشسته ام: شلوارم قهوه ایه، کاپشن ام قهوه ایه، پیراهنم اما سفید و پوتین هایم باز

 رنگشان قهوه ای.

بار قبل با مداد می نوشتم، پشت برگه ای که آن طرفش یک داستان بد از بچه ها بود. این بار

 دارم توی دفتری  می نویسم که یکی از دوست هایم کادو داده بود تا گه گاهی در آن بنویسم. با

خودکار دارم می نویسم.

بار قبل داشتم از پیش دو نفر می آمدم که بروم پیش یک نفر. الان دارم از پیش همان یک نفر

می روم پیش آن دو نفر؛ یعنی خانه ی آن ها.

بار قبل موهایم چرب بود. دو روز می شد که حمام نرفته بودم. این بار دو ساعت پیش از حمام

آمده ام بیرون.

این بار سرحال ام. رنگ و رویم بهتر است. بار قبل به شدت مریض بودم و رنگ صورتم زرد.

این بار دارم در این باره می نویسم. بار قبل در مورد شخصیتی که می خواهد از تهران به کرج

برگردد و فقط سیصد و پنجاه تومان پول دارد.

با اجازه تمامش می کنم. گردنم درد گرفت. تکان تکان جایی که نشسته ام چشم هایم را اذیت می

کند. گفته اند:

" در وسیله ی نقلیه مطالعه نکنید ". 

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
سرگردان در راه تهران - کرج - بوکان
تهران کجا؟ من کجا؟

ماندن کو؟ رفتن کِی؟

تقلا چند؟ هزینه چند؟

انتظار چرا؟ جواب که را؟

صبر کردن؟ دیر نشدن؟

تقدیر؟ اختیار؟

خجالت؟ وقاحت؟

رو انداختن؟ پارک خوابی؟

گوش کردن؟ راه خود رفتن؟

...

این سوال ها تا به کی در این مغشوشیت ذهن باعث ترافیک می شوند؟

...

پایانی بر هر آغازی. آرزوی پایان گرفتن هر آنچه که هست. خوب بد زشت مسئله نیست. پایان خواهد این روزگار.

...

پایان.

...

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
همسفر

  همسفر

 کتش را در می‌‌آورد. بلند می‌ شود. کت را می‌گذرد روی کیفش که روی صندلی بغلی گذاشته

 است. عینک آفتابی به چشم زده . رنگ پلیورش قرمز است. شلوار جین. کفش قهوه ایی،

مارک زرد رنگ nike.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
شب جمعه

شب جمعه

 

از سر كار كه بر مي گشت، وارد اتاق كه مي شد دو برادر بزرگ و خواهر بزرگ تر از آن دو از جايشان، از روي فرش قرمز بلند مي شدند و به نوبت مي گفتند:

 -  سلام. خسته نباشيد.

مادرم بدو بدو از آشپزخانه كه داشت شام درست مي كرد، مثل هميشه تنها، با ملاقه اي در دست چپ مي آمد استقبالش. و او هندوانه را مي گذاشت بغلش و نايلون هاي ديگر ميوه را مي داد تا همه را ببرد آشپزخانه. تميز كند. بگذارد يخچال. و زود از هر كدام مقداري را روي پيش دستي بياورد بگذارد جلويش. بعد برگردد آشپزخانه؛ تنها.

خواهر قبل از اين كه او دست و پاهايش را بشويد، بايد يك چاي پررنگ را روي سيني مي گذاشت؛ با يك قندان.

مي آمد مي نشت. با حوله دست و صورت را خشك مي كرد. حوله را محكم مي كشيد روي سبيل كلفت سياهش. حوله گذاشته مي شد روي پشتي ِ قرمز. استكان خم مي شد و چاي مي ريخت توي نعلبكي. در قندان را بر مي داشت. قندي برداشته مي شد و بين انگشت شست و اشاره داخل نعلبكي مي رفت و گذاشته مي شد بين لب هايش. قند خيس را مي مكيد و دست راستش را سايه بان نعلبكي مي كرد و از گوشه ي آزاد آن يك جرعه، چاي را مي نوشيد. محكم مي گذاشت روي سيني. بقيه ي چاي را مي ريخت. قند خيس مكيده مي شد و با شنيدن دومين صداي كوبيدن نعلبكي، خواهرم بلند مي شد تا كاري كند اين صدا دوبار ديگر شنيده شود.

 

با اين كه داشتم تلويزيون نگاه مي كردم اما هر لحظه منتظر بودم اسمم صدا شود؛ همراه يك پسوند: عزيزم، دردونه ام،... .شنيده شد و بايد مي رفتم كنارش سمت راست مي نشستم و به اصطلاح گزارش مي دادم.

با بلند شدن من از روي فرش قرمز، هر كدام از برادرانم سرفه ي كوتاهي كردند و كمي از جايشان تكان خوردند. مي دانستند با نشستن دوباره ي من چه سرنوشتي در انتظارشان است. از همه بدتر و غم انگيزتر برايشان اين بود كه امشب شب جمعه بود.

 

دست زبر و بزرگش كه روي موهاي خرمايي ام كشيده شد، زبانم چرخيد و گزارش مفصلي از زمان غيبتش، صبح تا الان را دادم. بدون جرات كردن براي سانسور حتي تعداد دستشويي رفتن آن دو در طول روز.

 

كبودي گردن يكيشان هنوز خوب نشده بود. آن يكي هم كه روي دستش جاي قاشق داغ كرده ي چند روز پيش ديده مي شد.

_ كه اين طور.باز هم؟      را كه گفت، همه كمربند قهوه اي پيچيده شده در دست و لگد ردن هايش را به راحتي مي توانستيم تصور كنيم.

موهايم دوباره نوازش شد. رفته بود سمت چوب لباسي و شلوارش را پايين آورده بود و داشت سگك كمربند را مي كشيد. شلوار بدون كمربند آويخته شد روي چوب لباسي.

 

_ امشب شام رو دير مي خوريم.  

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
88
هر سال می گیم دریغ از سال بعد.

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
" نگران نباش " اثر مهسا محب علی
                                دو صد گفته چون نيم كردار نيست

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
تشنه
به لب چشمه بردن من برایش عادت شده.

لب چشمه رفتن را با او دوست دارم،

هر چند...

|+| نوشته شده توسط سامان در | موضوع: |
 
 
بالا
var hidetimer=''; var BallSpeed = 3; var contentWidth; var contentHeight; var maxBallSpeed = 50; var xMax; var yMax; var xPos = 0; var yPos = 0; var xDir = 'right'; var yDir = 'down'; var superballRunning = true; var tempBallSpeed; var currentBallSrc; var newXDir; var newYDir; function initializeBall() { if (document.all) { xMax = document.body.clientWidth yMax = document.body.clientHeight document.all("supertext").style.visibility = "visible"; contentWidth=supertext.offsetWidth contentHeight=supertext.offsetHeight } else if (document.layers) { xMax = window.innerWidth; yMax = window.innerHeight; contentWidth=document.supertext.document.width contentHeight=document.supertext.document.height document.layers["supertext"].visibility = "show"; } setTimeout('moveBall()',400); if (hidetimer!='') setTimeout("hidetext()",hidetimer) } function moveBall() { if (superballRunning == true) { calculatePosition(); if (document.all) { document.all("supertext").style.left = xPos + document.body.scrollLeft; document.all("supertext").style.top = yPos + document.body.scrollTop; } else if (document.layers) { document.layers["supertext"].left = xPos + pageXOffset; document.layers["supertext"].top = yPos + pageYOffset; } animatetext=setTimeout('moveBall()',20); } } function calculatePosition() { if (xDir == "right") { if (xPos > (xMax - contentWidth - BallSpeed)) { xDir = "left"; } } else if (xDir == "left") { if (xPos < (0 + BallSpeed)) { xDir = "right"; } } if (yDir == "down") { if (yPos > (yMax - contentHeight - BallSpeed)) { yDir = "up"; } } else if (yDir == "up") { if (yPos < (0 + BallSpeed)) { yDir = "down"; } } if (xDir == "right") { xPos = xPos + BallSpeed; } else if (xDir == "left") { xPos = xPos - BallSpeed; } else { xPos = xPos; } if (yDir == "down") { yPos = yPos + BallSpeed; } else if (yDir == "up") { yPos = yPos - BallSpeed; } else { yPos = yPos; } } function hidetext(){ if (document.all) supertext.style.visibility="hidden" else if (document.layers) document.supertext.visibility="hide" clearTimeout(animatetext) } if (document.all||document.layers){ document.write(''+thecontent+'') window.onload = initializeBall; window.onresize = new Function("window.location.reload()"); }